يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود شهري آباد و پر رونق با مردماني شاد و با فرهنگ بود. روزي از روزها حاكم بزرگ از پايتخت قصد سفر به شمال را كرد . او از وزراي خود پرسيد : « در ولايت استرآباد كدام شهر را براي سكونتم در نظر گرفته ايد ؟ » وزير اعظم با حوشحالي و با بادي كه در غبغب انداخته بود  گفت : « سلطان بزرگ فرستادگان ما خبر آوردند كه  در آن خطه شهري آباد ، با مردماني بغايت تميز و آراسته بنام بندر كميش دپه هست و ما آن بلديه را مناسب شأن اعلي حضرت همايوني يافتيم .  

روزي كه منجمان و رمالان  قصر ستار گان آسمان را قران يافتند به حاكم بزرگ خبر دادند كه زمان براي سفر مسعود است و ساعت سفر فرا رسيده است . سلطان با خدم و حشم رو بسوي شمال نهاد . كوه هاي البرز را پشت سرگذاشت وشوق  ديدار شهري كه آنچنان تعريفش را شنيده بود  او را از توقف در زادگاهش نيز باز داشت . در جواب همراهانش كه رسيدن به زادگاهش را با چاپلوسي تمام بعرضش مي رساندند گفت : « آلاشت را بگذاريد براي بازگشتمان . »

با رسيدن به ساحل جنوبي خزر آهنگ مشرق كردند . وقتي ساحل زيباي دريا به انتها رسيد با استقبال حاكم استرآباد و خدمه ي همراه روبرو شدند . پس از اندكي توقف و چاق سلامتي سلطان از حاكم استرآباد نشان بندركميش دپه خواست . حاكم ولايت استرآباد از شنيدن نام بندركميش دپه غرق در حيرت و تعجب شد . با چشمان حيرت زده انگشت بسوي شمال گرفت . سلطان دستور حركت بسوي شمال داد . پس از دو الي سه فرسنگ طي طريق با حيرت پرسيد : « ديگر از دار و درخت خبري نيست . هر چه مسير مي پيماييم وارد بيابان برهوت مي شويم . پس كو آن بلديه اي كه آنقدر تعريفش شنيديم . ؟ »

حاكم ولايت استرآباد كه اكنون وظيفه بلد راه را به عهده داشت . گفت : « اعلي حضرتا  من نمي  دانم چه كسي مدح كميش دپه را گفته است ولي تا آنجا سه فرسخي باقيست . اگر خاطر عالي مكدر است به استرآباد بازگرديم كه  در آن خطه سبزه و درخت و آب فراوان است .»

سلطان به تندي با درخواست والي مخالفت كرد . آنها در مسير خود از مصب سفلي رود گرگان گذشتند . از دور شهر كميش دپه را در دل بياباني هموار مشاهده كردند .  انعكاس آفتاب از حلب شيرواني ساختمان ها جلوه خاصي به شهر مي داد. وقتي وارد شهر شدند با ديدن آن همه رونق بازار ، امتعه و اقمشه مغازه ها و مردمان آراسته و تميزي كه با لباس هاي شيك و نيم پالتو ، كلاه هاي فرنگي و معطر با عطرهاي خوشبو در آمد و شد بودند، هوش از سر سلطان پريد. به ناگه گفت :« چه مردمان آراسته و سرزنده اي دارد اين شهر . »

مصب علياي رود گرگان از وسط شهر مي گذشت .  سلطان را به يكي از ساختمان هاي چوبي دو طبقه و بزرگي كه در كنار اين رود خانه واقع بود، هدايت كردند . ساختماني بلند كه تماما از چوب هاي توندراي روسيه ساخته شده بود . دور تا دور ساختمان را ايواني گشاد و مفروش ومزين به فرش هاي زيباي دستبافت زنان بندر كميش دپه  فرا گرفته بود. سلطان و همراهانش غرق در زيبايي شهر و سليقه ساكنان آن بودند . سلطان به محض ورود به داخل ساختمان براي زدودن گرد سفر تقاضاي حمام كرد او را به حمامي در داخل ساختمان راهنمايي كردند  وقتي وارد حمام شد ازوجود  انواع صابون هاي معطر تعجب كرد . او اين اجناس را تا كنون در پايتخت نيز نديده بود . سلطان را با گوشت ماهي اوزون برون و خاويار ( اشبيل ) طلايي رنگ فيل ماهي پذيرايي كردند . سپس او بر روي ايوان غربي خانه رفت . باد ملايم و خوش رايحه اي از جانب  دريا مي وزيد . وي لحظه اي فكر كرد در بهشت ايستاده  است و سپس روي ايوان در محلي كه در نظر گرفته بودند به خواب رفت . در مدتي كه سلطان مشغول استراحت بود، همراهان، در شهربه گردش پرداختند . سركرده محافظان سلطان در حال بازديد از شهر وارد يكي از منازل شد . وقتي وارد خانه شد چشمش به لحاف و تشك هاي تميز كه از پارچه هاي گرانبهاي فرنگ دوخته شده بود و بالشت هايي كه به دست زنان هنرمند بندركميش دپه سوزن دوزي شده بود، افتاد.  بي درنگ از صاحب خانه خواست كه آنها را به اعليحضرت همايوني تقديم  كند . صاحب خانه از اين درخواست غير منتظره لحظه اي زبانش بند آمد . دلش به انجام اين كار رضا نمي داد . به ناگاه  فكري به ذهنش خطور كرد و با خونسردي كامل گفت : اي والامقام امرت مطاع ، اين چند تكه پارچه قابل سلطان شوكت مقام نيست . برايش جان بخواهيد . اما مسئله اي هست كه بايستي حل شود و آن اينكه چند سال پيش برادرم از بيماري جذام فوت كرد . او در اين لحاف و تشك مي خوابيد . عاليجناب برايم تعهد كتبي بدهند كه چنانچه خداي ناكرده سلطان را اين بيماري سرايت كرد، سر من به باد نرود . سركرده با اينكه اين حرف را باور نكرد ، خطر را جايز ندانست و با لبخندي تمسخرآميز گفت : « چه مردمان  زيرك و با هوشي هستيد . » و بدون فوت وقت از خانه بيرون جست  تا مبادا جذام گريبان او را بگيرد .

در تمام اين مدت بر خلاف ميهمانان ديگر حاكم استرآباد و يارانش ساكت و فكور در گوشه اي ايستاده بودند . فرداي آن روز زمان بازگشت فرا رسيد . همه در مقابل ساختمان بزرگي كه سلطان در آن خوابيده بود جمع  شده بودند . سلطان از نزديكان خود پرسيد در اينجا چه چيز شما را متعجب كرد .؟ يكي از همراهان گفت : قبله عالم از اينكه در اينجا با هيچ گدايي رويرو نشديم در عجبم . ديگري گفت : سليقه اينان در آرايش منزل ، استفاده از شوينده هاي معطر و رنگ آميزي منازل و حصار حياط بي نظير است .

سلطان همه اين سخنان را تأييد كرد و اضافه نمود كه بار ديگر هم به اينجا تشريف خواهيم آورد و حتما يكي از انجنر ( مهندس ) هاي فرنگي را نيز با خود بياوريم  تا گذرهاي اين شهر را جدول كشي نماييم . با شنيدن اين سخنان ، والي ولايت استرآباد چهره اش برمي افروخت .

زمان حركت فرارسيد و حاكم بزرگ رو بسوي پايتخت نهاد . چندي  بعد حاكم يكبار ديگر نيز به بندركميش دپه بازگشت و همانطور كه گفته بود مهندسي به همراه داشت و خيابانهاي اين شهر را انتظام داد . پس از اين وقايع والي استرآباد ياران به نزد خود خواند و به آنان گفت : اگر وضعيت به همين منوال پيش رود خطري بزرگ ما را تهديد خواهد كرد هرچه سريع تر به دنبال راه و چاره اي بايد بود تا كميش دپه ديگر آن نباشد كه هست . يكي از مشاوران گفت : كميش دپه  به سه چيز زنده است : نخست به تجارت دريايي ، دوم به صيادي از خزر و سوم به آب رودخانه گرگان كه از وسط شهر مي گذرد . والي طريق انسداد اين سه چيز طلبيد. گفتند : اول گمرك خانه ببنديم تا از تجارت بمانند و به اين ترتيب ديگر كميش دپه بندر نخواهد بود  و ادارات بزرگ بي درنگ خواهند كوچيد . در پي آن مسير علياي رود گرگان را از شهر تغيير دهيم تا هم ارتباط شهر از دريا يركنيم و هم كشاورزي از مردم كميش دپه رخت بربندد زيرا زمينهايشان شور است و آب شيرين بجز اين رود چه در فوق چه در تحت زمين ندارند و اين امر باعث كوچ مردم به ديگر بلاد خواهد شد. .

يكي از حضار در باره صيد وصيادي پرسيد كه چه بايد كرد .؟ مشاور گفت : براي صيد كار زيادي نمي توانيم بكنيم تنها مي توانيم امتياز صيد را مصادره نموده از اين شهر خارج نماييم  چون مردم كميش دپه تنها مردماني هستند كه راه و رسم صيادي مي دانند . براي اين منظور با يك برنامه دراز مدت از آنان استفاده كنيم تا افراد ما را بياموزند تا تدريجا از عده آنان بكاهيم و افراد خودي جايگزين نماييم .

از همان روز نقشه هاي شوم به اجرا درآمد . يك ارمني ثروتمند يافتند و زمينهايي جهت كشت برنج در اختيارش گذاشتند به اين بهانه دورتر از كميش دپه در مسير رود بندي زدند و آب رود خانه گرگان را تغيير مسير دادند و به بهانه خشك شدن رود ، گمركخانه ببستند . با تعطيلي گمرك ادارات ببردند . در آشورآده اداره شيلات بساختند صيد را دولتي! كردند و امنيه بر ساحل دريا گماشتند. به اين ترتيب « صيد قاچاق » براي اولين بار در قاموس درياي خزر راه يافت و بعدها پتك سر جوانان شهر شد . بعلت شوري  زمين  و عدم وجود آب ، حتي براي آشاميدن و از سوي ديگر تعطيلي تجارت دريايي وقدغن شدن  صيادي ، ديو بيكاري  مردم كميش دپه را به چنگال بي رحم خود گرفت تا جايي كه كميش دپه ديگر قابل زندگي نبود . چه بايد كرد؟  گاري ها به به الاغ بستند، اسباب منازل جمع كردند، براي عملگي به بلاد دور كوچيدند و با چشماني اشك آلود دور شدن شهر رؤيايي خود را نظاره كردند .  آنان كه با وضع موجود نساختند، رفتند و آنان كه هواي عشق  روزهاي  اوج شهرشان را نتوانستند فراموش كنند ، ماندند و تا به امروز سوختند و والي استرآباد نيز تا آنجايي كه توانست با راپورت هاي دروغين از سركشي و طغيان مردم كميش دپه نظر حاكم را از كميش دپه برگرداند و مجوز « رحم نكنيد بر اين ياغيان ... سوخته » را از سلطان گرفت .

... آي آدم ها ، امروز بياييد كميش دپه را ببينيد . بي شك  به حالش خواهيد گريست.  

( برگرفته از سایت نخبگان کمیش دپه)